قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1411
تاريخ الفي ( فارسى )
توان كرد و من دوست مىدارم كه اين حركت از من در وجود نيايد . رشيد گفت : ترك اين سخنان كن و به آنچه به تو امر فرمودهام عمل نماى ، و الّا قهر ما را آماده باش . ياسر بالضّروره روى به منزل جعفر نهاد . اتّفاقا ، وقتى رسيد كه ابو زكّار مغنّى بيتى مىخواند كه مضمونش اين است كه : همّت مردم آن است كه ظاهر سازند در حقّ ما آنچه در باطن داشتند . « 1 » القصّه ، ياسر بىرخصت جعفر به مجلس او درآمد « 2 » . جعفر از غايت دهشت هشيار شده پرسيد : حال چيست ؟ ياسر حقيقت حال به او گفت . جعفر گفت : اين از جمله مطايبات است كه امير المؤمنين با من مىكند . ياسر گفت : امير المؤمنين از سر جدّ تمام مرا به اين امر مأمور گردانيده . جعفر گفت : شايد كه از سرمستى به قتل من فرمان داده باشد ! اكنون بازگرد و او را بگوى كه چنين كردهام و آنچه فرمودى به جاى آوردهام . اگر صباح وى را پشيمان بينى به واسطهء بقاى حيات من نعمتى مجدّد كه در حصر نيايد از من به تو رسد ، و اگر بر سر سخن باشد آن زمان گردن من بزن . ياسر از مراجعت امتناع نمود . جعفر گفت : من همراه تو قريب به سراپرده مىآيم تا به گوش خود آنچه دربارهء من حكم كند بشنوم . ياسر ملتمس او را مبذول داشت و جعفر همراه ياسر متوجّه دار الخلافه شده عقب سراپرده بايستاد . ياسر به اندرون رفت . رشيد پرسيد . چه كردى ؟ ياسر گفت : يا امير المؤمنين ! سر او را آورده بيرون نهادهام . رشيد گفت : زود نزد من آر ، و الّا فرمايم كه گردن تو را بزنند . ياسر بيرون آمده گفت : اكنون سخن مرا باور داشتى ؟ جعفر گفت : آرى ، كار را باش . « 3 » آنگاه ياسر منديلى از خز بيرون آورده چشم جعفر را ببست و بعد از آن سرش را از تن جدا ساخته نزد رشيد برد . و چون نظر رشيد بر سر جعفر افتاد ياسر را گفت : فلان و فلان را در مجلس من حاضر كن . چون آن جماعت حاضر شدند رشيد گفت : گردن ياسر را بزنيد كه من كشندهء جعفر را نتوانم ديد . ايشان به موجب فرموده عمل نمودند . « 4 » و اين قضيّه در شب اوّل
--> ( 1 ) . مطلب مزبور حاصل دو بيت زير است كه از صفحهء 114 تاريخ برامكهء استاد عبد العظيم قريب آورده مىشود . ما يريد الناس منّا * ما ينام النّاس عنّا انّما همّتهم ان * يظهروا ما قد دفنّا ولى صاحب تجارب السّلف ( ص 147 ) نويسد كه ابو زكّار مغنّى اين بيت مىگفت : فلا تبعذ فكل فتى سيأتى * عليه الموت يطرق او يغادى و ترجمهء فارسى آن تقريبا چنين است : « تأخير روا مدار ؛ زيرا مرگ بامدادان يا شامگاهان به سراغ همگى خواهد رفت . » شعر از بشّار بن برد است . ( 2 ) . مورّخين ، ياسر را مردى زشتخو و سختدل و خشن معرفى كرده و مىنويسند كه در تمام عمر او كسى خنده و تبسّمى بر لبان وى مشاهده نكرده بودند . ( 3 ) . بووا از قول عمر بن ازرق كرمانى مؤلّف تاريخ برامكه و نيز از قول ديگر مورّخين حكايت كشته شدن جعفر را به گونههاى ديگر نقل مىكند ؛ - برمكيان ، ص 123 به بعد . ( 4 ) . هارون بعد از صدور قتل جعفر و ياسر ، أصمعى شاعر را طلب كرد و اين ابيات را بر او خواند :